در این لحظات تفکر................... حیقتی به من رخ نمایانده و چه تلخ و کشنده است ان واقعیت هولناک........... هرچه چشمانم را بر هم می فشارم که شاید فراموش شود یا لا اقل دیده نشود.... باز در خیالم........در ذهنم تراژدی اسفناکش را از سر می گیرد........ چه کنم به که پناه برم............این غم بزرگ تنهایی را با که بیان کنم........... معبود من مبادا مرا کافر بیانگاری.........نه ملحد و کافر نیستم........ انسانم........انهم از نوع بخت برگشته و حیران نمی گویم امیدم از تو نا امید گشته .......نه........لیک در تنهایی مفرط..........تنها وتنها این احساس شکست دهشتناک و این شانس پوچ مرا در چنگال خویش اسیر نموده................... در این لحظه سحر گاهان که همه ارمیده اند.......با تو سخن می گویم.......انچنان که صورتم بر افروخته و گونوانم نمناک است و چشمانم بارانی..... و.......چنان به تو امید دارم که گویی در کنار منی.......... چنان به تو چشم دوخته ام که گویی معشوق منی........ و چنان از تو سخن می گویم که گویی تقدیرت را بر من نمایان ساخته ای......... بارالاها.......... اما تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حقیقتا احساست به من چیست........در علاقه ات شکی ندارم تنها میزانش........... امیدوارم زمانی به چنان مقامی رسیده باشم که سعادت لحظه ای در کنار تو بودن را بچشم.................
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط آرمیس
|
گذر لحظات و پوچی عمر دست به دست هم داده اند و شب درنده بی انتهایی را رقم زده اند چقدر دوست داشتم این لحظات را در ارامش سپری کنم............ ولی وا اسفا که تلاطم این بحر خروشان زندگی مهلتی برای ارامش قائل نیست..... گویی در این سرعت لحظات ثانیه ها هم قصد بلعیدن مرا دارند........... اما باز خوب این است که گویی در عمق وجودم نیرویی مخالف قصد نجاتم را دارد دیگر اینکه جای شکر است که قلمی هست ودفتری برای نگارش...و الا چه می باید کرد در این واویلا.................. و خوشا به حال من که ایزدی...............در قلبم چنان اشنایی با این دل شیفته بی حساب دارد که باران کرامتش ......ترکهای دلم را دلم را التیام می بخشد
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط آرمیس
|
چشمانی غمزده و نگران از پشت هاله ای سپید رنگ به دنیا می نگریست.......گویی در انتظار بود.......یا به دنبال کسی می گشت.....شاید هم........................................ تا اینکه خیره ماندند و ........خطی میان ابروانشان نمایان شد.......با هر صدای قطره ای باران بر برگهای درخت تپش قلبش بیشتر و بیشتر میشد....... و ان سو.........مسافری خسته با زانوانی لرزان ایستاده بود........ انگار می دانست که می اید و سکون................گویی هر دو بی جان بودند تنها خاطرات و حرفهای قدیم میان نگاهشان ردوبدل میشد که ناگهان........ صدای مهیبی او را به خود اورد.........و بعد..........گامهای تند وبلند او چون بر خورد موج به ساحل بر سکوت فضا چیره شد............ ولی گویی این چیرگی طولی نپایید و دو باره سکوت........و ........او خیره به زمین.....به جنازه ای که ارام ارمیده بود...و دفترچه ای قرمز رنگ چند برگ که به دست روانی اب سپرده شده بود......و نام خودش که چون گوهری بر ان می درخشید.........وسپس اهی بلند وانگاه باز صدایی مهیب و.......در این هنگام.........برگهانیزرنگ باختند
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط آرمیس
|
به قول معروف گذشته واضح است اما دور و اینده مبهم اما نزدیک......... در میان درختان گیلاس وگلهای رز شاخه یاسی با وزش هر نسیم چو گیسوان مواج زیبارویی با ناز وکرشمه می رقصید و فضا را عطر اگین می نمود.......... نیمکت کهنه کنار باغ زیر درخت تنومند بید که بوی پیری وکهنگی می داد با کوچکترین نسیمی شروع به سر صدا می کرد انگار داستانها وافسانه های نهفته بسیار داشت..................و اما دخترک...................... با ان چشمان نافذ و جذاب زمانی لبخند میزد و گاهی ابروان در هم می کشید انگار به گذشته می اندیشید..................تا اینکه............. لحظه ای به نیمکت خیره ماند........اشکی از گونوانش سرازیر شد..... سری تکان داد و قدمی بر داشت..........دستی بر صورت رز قرمز کشید و اهی از نهادش برخواست................... لحظه ای بعد رنگ اشک با نمایان شدن لبخند بر لبانش محو گشت...... سپس به اسمان خیره ماند و دیگر سکون............حتی انگار نفس هم نمی کشد................ و کمی انطرفتر............وعطر یاس........... دوباره برگشت چنان قدم بر می داشت که گویی اسمان زیر پا ی اوست و دریا در قلبش...........حال نوبت یاس بود که او را در اغوش کشاند..........دخترک چند قدمی را اهسته تر برداشت .....نیمه مکثی کرد و ناگهان دوان دوان به سوی او رفت..... او را در اغوش گرفت و بویید و ان شمیم ..........انگار مست شده بود.........گویی نسیم کنسرتشان...یاس معشوقه...زمین سن و گلها نیز تماشاچیان و میهمانان جشن پر شکوهشان بودند
+
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط آرمیس
|
عطر یاس و نوازش نسیم چشم خواب الوده ام را هوشیار کرد........تا چشم گشودم زندگی را در معنای حقیقی اش دیدم........درخت لبخند میزدو با ان دندانهای سپید و براقش خود نمایی مینمود.......با هر وزش نسیم دریا با ناز وکرشمه می رقصید............و........................ دخترک قاصدک به دست در امواج نسیم شناور بود و پره های قاصدک پیغام شادی و عشق را برای اهل زمین به ارمغان می بردند.................. متعجب از این بودم که چرا تا به حال چنین شور و شعفی را ندیده بودم که امروز................... که ناگهان گرمای دستی مرا به خود اورد..........به صورتش که نگریستم زیبایی لبخندش گونوانم را سرخ کرد و شور عشق را در رگهایم جاری نمود تازه می فهمیدم........................ لباس عروسی درخت و اتومبیل اراسته چمن و شور دامادی باد و بوسه های نسیم بر تنه عریان درخت همه وهمه خود معرف زندگی و عشق و شعله ور شدن دوباره دوستیها ومحبتها هستند............
+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط آرمیس
|
نمی دانم چگونه بگویم ............... اما چاره چیست.............. از حقیقت گریزی نیست....همه عاشق می شوند و سرانجام اکثر عشقها ناکامی است......اگر انسانیم اگر عقل و احساس داریم...اگر همه از یک پدر و مادریم......چرا باید چنین باشد.....چطور است که گروهی می توانند احساس گروهی دیگر را به بازی بگیرند....چطور است که عده ای می توانند روی عشق و احساسشان خط بطلان بکشند....حقیقتا غریب دنیایی است این دنیای وانفسا و عجیب شوقی براوردن غرایز........... می گویند عش ابدی از ان خداست.........واقعا چنین است ولی باید قبول کرد تا عشق دنیوی نباشد نمی توان به عشق ابدی دست یافت......... حتی گروهی انقدر جرات یافته اند که ارضائ غریزه را با عشق یکی می دانند و خود هوس بازشان را عاشق معرفی می کنند.......همانها هستند که عشقشان چون شمعی است که با بر امدن افتاب رنگ می بازد....... اما عده ای دیگر همان عاشقان حقیقی اند....همانطور که مجنون و فرهاد و بیژن بودند........ اینهایند که خورشیدند....ایشان سلامت و خوشی خود را در سعادت و سلامت معشوق می بینند ... راستی چه فلسفه ای است......فلسفه عشق که تا کنون هیچ فیلسوفی در باب ان به موفقیتی نایل نگشته...................... گاه ارزو میکنم بجای شاخ نبات حافظ...لیلی مجنون ..یا شیرین فرهاد بودم اما حال که چنین نیست ایا نمی توانم خود مجنون یا فرهاد یا.........باشم. و ای کاش همه مجنون بودند بی لیلی ........همه فرهاد بودند بی شیرین ..................وای کاش همه از یاد میبردند این دنیای فانی و این عشقهای مادی را که سبب ساز سقوط انسانیت و بشریت شده............. ای کاش بجای فلسفه اقتصاد...حقوق و سیاست فقط وفقط فلسفه عشق وجود داشت........که اگر چنین بود دیگر نیازی به ان فلسفه ها نداشتیم. و من مجنونی هستم که قصد ورود به فلسفه عشق را داشتم که ............ دریافتم با این دانش محدود و سواد اندکم تنها ادعاهای بزرگ دارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط آرمیس
|
خداوندا .......... ای معبود و معشوق ازلی وابدی من......ای کریم و غفور و رحیم و الله من........خجلت زده ام .....شرمسارم از تو از تویی که تمام وجود و هستی ام را مالکی چه کنم که این لکنت زبان و ناپاکی دل مانع از بندگی ام میگردد............................................. ای کاش لا اقل لحظه ای هم شده می توانستم به دست فراموشی سپارم تمامی مادیات را و جامی از باده تو بنوشم.............. گاه انقدر از خود متنفر می شوم که قدرت سر بلند کردن را در مقابلت ندارم ان هنگام است که تازه در می یابم تا کجا در منجلاب این جهان لعنتی فرو رفته ام ...........که تا چه حدپست و ذلیل شده ام ...........افسوس می خورم و فریاد وااسفا سر میدهم........سیلاب اشک بر گونوانم روان می گردد و باز دست دعا به تو بر می دارم ..........شفاعتت را در بخشایش قصور و سنگدلیهایم .........در بخشیدن سعه صدرم...........ودر اموختن رسم بندگی ..........می خواهم وخواستار مدد و یاری همیشگی ات هستم........... ولی باز ترس از اینکه مبادا زمانی جاذبه های دنیوی چشم عقلم را دوباره ببندند چنان می لرزاندم که با مصررت خواهان اینم .... چنان شوم که بجز عشقت هیچ عشقی در قلبم......... یادی جز یادت در ذهنم و نامی جز نامت بر زبانم نباشد
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط آرمیس
|
ان زمان که برنده عشق به اصرار قصد ورود به قفس دلم را داشت با گشاده رویی برایش در گشودم و تصمیم گرفتم تا هست و هستم محافظش بمانم: روزها و شبهای خوشی داشتیم تا اینکه گربه سیاه بدبختی با بنگالهای خونینش قفس را درید:حال برنده بی قفس شده بود...بی محافظ ..هر چند گریخت ولی با بر و بالی خونین:دیگر راه برگشتی نبود:سر بناهی نمانده بود تنها و سر گردان در این وادی وحشت به دنبال سر بناه دیگر:چندین بار خواستم دوباره برگردارمش ولی خبری از او نبود ...ترسیده بود..انگار در گوشه ای همین نزدیکیها مرا می نگریست....... بهر حال دیگر قصد برگشت نداشت مدتها در بی خبری سبری شد تا ان هنگام که خبر رسید سربناهی یافته و چه سخت بود برای من.................... از طرفی خوشنود و از طرفی سر خورده از فراقش بهر حال غم از دست دادنش چمنزار قلبم را به کویری ترک خورده مبدل کرد لیک........با تقدیر که نمیتوان ستیز نمود................ و این است قصه غصه من؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط آرمیس
|
خواستم چشمانم را ببندم تا شوقشان نمایان نگردد خواستم رویم را بگردانم تا اسیر چشمانش نشوم خواستم دلم را بس بگیرم تا هوایش از سرم و هوایم از سرش بیرون رود خواستم مسیرم را تغییر دهم تا هر روز شاهدبنجره اتاقش نباشم خواستم بگریم شاید دلم خالی شود خواستم خود را چنان مشغول کنم که از یادم برود خواستم...............خواستم.........اما........... مگر می شود جذابیت نگاهش را از یاد برد مگر می توان گرمای دستانش را به فراموشی سبرد مگر می شود .؟؟؟؟؟؟؟؟او را ندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه من نمی توانم...........نمی توانم......... خواستم غرورم را بشکنم و شکستم اما............. چه سود که فقط غرورم شکست
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط آرمیس
|
این قطعه راتقدیم میکنم به بدر عزیزم و تمام بدران مهربان ایرانی که محبت بی دریغشان جایی برای جبران باقی نگذاشته.................. یاد باد ان هنگام که با چشمان خسته و دستان بر از راه می رسیدی و چشمان ما تنها به دستانت دوخته و چشمان بر مهر تو به لبخندهای ما یاد باد ان زمانکه ناگفته رویاهایمان را می خواندی و با از خود گذشتگی برایمان فراهم می ساختی و چه روح بزرگی داشتی و چه قلب باکی حقیقتا گهگاهی سختگیریهایت بر ما سنگین می امد و شاید از روی فهم اندکمان درشتی میکردیم ودل همچون شیشه ات را می شکستیم و تو چقدر بزرگوار بودی که با این همه مشقت و سنگینی بار زندگی باز دستان مهر بانت نوازشگر جانمان و سایه وجودت ارامش بخش روحمان بود تا ان زمان که کودک بودیم درک عشقت در فهممان نمی گنجید و اکنون که جوانیم باز از درک عظمت و مهربانیت غاصر خوب می دانم هیچ زمان نخواهم توانست شاکر زحمات بی دریغت باشم و نیک می دانم تا ان هنگام که هستی شعله بر فروغ نگاهت گرما بخش زندگانیم و ان زمان که خدایت فرمان رجوع دهد ودر کنارم نباشی باز سایه بر مهرت چتری خواهد بود بر ارامش و اسایش زندگی ام بدرم دستان بر مهرت را می بوسم و بر سر می گذارم شاید که از مرحمت این دستان زحمت کش لطف خداوندی نیز برای همیشه بشتوانه راهم گردد وبدان هر زمان که اراده کنی از جان ومال دریغ ندارم و همه را برای یک لحظه بیشتر داشتنت فدا می کنم باشد که بتوانم اندکی از ان همه لطف و صفا را ارج نهاده باشم
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط آرمیس
|